خرید بک لینک
روزها پشت سر هم دارن میگذرن. و من واقعا موندم چطور یهویی شد شش ابان ماه. به همین سرعت تابستون تموم شد مهر شروع شد تموم شد. حالام که ابان پاشو گذاشته روی پدال گاز و قصد هم نداره که برداره. صبحا که از خواب بیدار میشم یه گلو درد خیلی خفیف دارم. با سویشرت میرم توی حیاط و هر روز نسبت به دیروز نون پنیر گردو با چای شیرین بیشتر میچسبه بهم. این روزها یه عادت خیلی خوب که پیدا کردم اینه که با چشمام فیلم و عکس میگیرم.من و ادمهایی مثل من از اون دسته ایم که نسبت به محیط اطرافمون خیلی بی توجهیم. اگه با یکی قرار بزاریم بریم کافه موقعی که برگردیم هر چی فکر کنیم یادمون نمیاد رنگ لباسش چی بود. قیمت غذایی که خوردیمو کارت کشیدیم چقدر شد. اما امان از وقتی که بخوایم دقت کنیم. تا ابد توی هارد مغزمون میمونه. این روزا چیزای کوچولو حالمو خوب میکنه.اصلا عمدا تایم میزام برای لذت بردن از این روزمره های کوچولو. روزمره هایی که وقتی فکر کنی یه روز تموم میشن ,حریص میشی واسه خیره خیره نگاه کردن بهشون. واسه ثبت و ضبطشون.مثلا چی؟ مثلا همین که به لطف نوه ی یک سال و هشت ماهه ی خانواده, روی بند رختی ِ حیاطمون پر شده از لباسای نی نی. یه قاب تصور کن. بالاش اسمون ابی... ابی ِ ابی...صاف ِصاف... تو نشستی لبه ی یه گلدون عظیم الجثه که گل شب بو کاشتن توش. داری به اسمونی نگاه میکنی که از وسطش یه بند رختی رد شده که پر از لباس دخ

برچسب: نویسنده: آرتین پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 20:13

برای بار چندم میشینم پای درس. اما تمرکزم پریده. و نمیتونم بخونم.انگار ذهنم و مغزم دارن کلی دیتا رو پردازش میکنن. کلی کار و برنامه داره به طور پیش فرض توی ذهن و مغرم انجام میشه. نمیدونم واقعا چطوری غیرفعالشون کنم. تلاش و استمرارم برای اینکه دوباره تمرکز کنم و برگردم به اون مودی که باید , فایده نداره.عاجرم. عاجز از اینکه توی این لحظه دقیقا همون کاری رو که باید,انجام بدم. کتاب رو میبندم و میزارم یه کناری. به مرضی پیام میدم. رفیق فابریک دوران کارشناسی ــ خوابگاهیم. کلی باهم حرف میزنیم . در نهایت هر دو یادی میکنیم از مریم. یکی از بچه های خوابگاه که فقط ترم یک و دو باهامون بود. مرضی گروه میزنه و منو مریمم اد میکنه. با همون چندتا جمله ی اول خاطره ها شکفته میشن. اتاق ۳۲۶. خوابگاه سه. ملیحه ملقب به "خانه طلا" . الهام و هانیه و حرص خوردنا و حالگیری ها و حراست دانشگاه و لج و لجبازی. اواز خوندنای من. شعرای محلی شیرازی که میخوندم و کل اتاق دست میزدن و قر میدادن. رقصیدنای مریم روی تخت بالا و کلی خاطره ی دیگه...... اما حالا دست تقدیر جوری رقم خورده که هر کدوم پرت شدیم یه گوشه ای. فقط مریم هست که کرمون ازدواج کرد و موندگار شد. پیام میدم به اقای کامکار. کسی که نمونه ی بارز یه کرمونی با معرفت بود و هست. بهم زنگ میزنه و برای چند دقیقه حال احوال میکنیم. بگذریم. شاید تولد امسال رو هماهنگ کردم تمام د

برچسب: نویسنده: آرتین پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 20:13

چند سال پیش یه فیلم توی تلوزیون گذاشت. یه دختر بود که این به یه بیماری دچار بود. بیماریش اینطوری بود که هر روز که از خواب بیدار میشد فکر میکرد مثلا ۲۶ ابان هست. دوباره در پایان روز فراموش میکرد همه ی اتفاقات رو . و روز بعد که بیدار میشد باز هم فکر میکرد ۲۶ ابان هست. توی فیلم این دختر هر روز میرفت یه مغازه ی ساعت فروشی و برای پدرش هدیه تولد, یه ساعت میخرید.هر روز که از خواب بیدار میشد فکر میکرد امروز تولد پدرش هست. خانوادش کلی مواظب بودن که این اخبار نبینه. روز نامه های روز رو قایم میکردن و چندین سال بود که روزنامه های همون سالی که دختر این حادثه براش رخ داده بود رو در دسترس دختر میزاشتن. بین این روزها , روزهایی هم بودن که دختر متوجه میشد. و وقتی متوجه میشد کلی گریه میکرد.اما فایده نداشت . چون در پایان روز همه چیز دوباره یادش میرفت.بگذریم. میخواستم بگم فکر کنید ماهم یه همچین بیماری داشته باشیم. یکهو حادثه ای رخ بده که اینجوری بشیم. هر روز فکر کنی امشب تولد دعوتی.یا هر روز برات روز قبل از کنکور باشه. هر روز فکر کنی مامانت فردا عمل داره. یا هر شب شبی باشه که تو تا صبح معادلات بخونی چون فکر میکنی ۸ صبح پایان ترم داری. فکر کنید! شب بخوابی و همه چیز از یادت بره صبح که از خواب بیدار میشی با خود ۴۵ سالت رو به رو شی!!! بعد بگیری بخوابی و باز روز بعد اینا تکرار شه. هر روز فکر کنی دیروز با ص

برچسب: نویسنده: آرتین پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 20:13

به قول رادیوچهرازی ها:

جمشید امسالو چطوری سر کنیم؟

مهر...

ابان...

وای از اذر...


و واقعا هم وای از اذز...

ولی خوب عب نداره. ما به اذر و بعدش دیِ "پر حادثه" عادت داریم!

برچسب: نویسنده: آرتین پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 20:13



تمام زندگی همینه!

گذشتن از علایق سطحی اما اشکار

برای رسیدن به علایق پنهان اما پایدار و اصلی!


برچسب: نویسنده: آرتین پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 20:13

هیچ وقت جزء اون دسته از ادمها, که خیلی راحت میشه حرصشون رو دراورد نباشید. هیچ وقت اینقدر ادم ساده و ساده لوحی نباشید که الگوریتم ِ حرص خوردنتون رو راحت در اختیار دیگران قرار بدید. الان خود من دارم حرص یه بنده خدایی رو در میارم:) خوب نباید اینقدر ساده لوح باشه:)) بگذریم. دوستان از من کوچکترین به شما ی بزرگترین نصیحت. اینقدر چیزهایی که روشون حساس هستید رو راحت ابراز نکنید. اصلا تا میشه واکنش نشون ندید. پاسخ بدید و نه واکنش. دیتاهای این مدلی خیلی خیلی با ارزش هستن و خیلی خیلی میشه ازشون استفاده کرد.

برچسب: نویسنده: آرتین پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 20:13

به کمکتون احتیاج دارم. ارائه ای که مربوط به یکی از درسهام میشد از اخر اذر ماه افتاده اول دی. یعنی سه شنبه همین هفته. بعد اینکه ما یعنی گروهی که من توش هستم باید پذیرایی هم داشته باشیم. بعد ارائمون دوتا سکشن هست. دوتا یک ساعت و نیم. برای یکیش کاپ کیک در نظر گرفتیم با کاپوچینو. برای اون یکی چی بدیم به نظرتون؟ بعدا میام و مفصل جریان این ارائه و داستانهای پذیرایی بچه ها و تمام چیزهایی که حول این درس توی این ترمی که داره میگذره, میچرخه رو براتون تعریف میکنم. فعلا تو جزئیاتش و اینا نرید و براتون سوال پیش نیاد و اینا. پیشنهاد بدین که به کمکتون احتیاج دارم. برای پذیرایی چی بدیم؟ نظرها بدون تایید نمایش داده میشن که نظر تکراری ندین و رو نظر هم نظر بدین و چیزای خوب به ذهنتون برسه:)

برچسب: نویسنده: آرتین پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 20:13

ارائه تموم شد. استاد واقعا از دستم راضی بود و خیلی ازم تعریف کرد. گروه ما اخرین گروه بود از هیچ کدوم یک از افراد گروه ها اینطوری که از من تعریف کرد , تعریف نکرده بود. بهم گفت: "واقعا توقع نداشتم.خیلی ارائه تون قوی هست. شما اگه بخوای تو حوزه ی IT وارد بشی ادم موفقی میشی." بعد از ارائه کلی از بچه ها بهم خسته نباشید گفتن. مثل همه ی جمع ها که یه سری ناخاله بینشون هست ناخاله های کلاس هم به حسادت کردنشون پرداختن.بگذریم. ممنون از تموم کسایی که واسه پست قبل نظر دادین. واقعا ازتون ممنون هستم.پذیرایی داستان های خودش رو داره که اگر بخوام وارد جزئیاتش بشم حوصله سر بر هست. رفتیم معروف ترین قنادی شهر و یه کیک سفارش دادیم که روش هم یه عکس مربوط به موضوع ارائه گفتیم چاپ کنه برامون. چون ارائه ی اخر بود گفتیم خوبه دیگه .این کیک هم حکم پذیرایی داره هم جشن تموم شدن ارائه ها: چه استدال قوی ای:| واقعا خودم میدونم که کسی تو ارائه اینطوری پذیرایی نمیکنه.از چرت بودن پذیرایی بقیه ی گروه ها همینو بهتون بگم که بودن گروه هایی که چیپس و پنیر, اسنک , سالاد ماکارونی. سالاد میوه و ...دادن. من حریف هم گروهی هام نشدم. و گرنه یه لیوان اب جوش به هر نفری میدادم هر ردیف دو سه تا نپتون با چند تا قند :))))))))) چیزای زیادی توی این ارائه محک خورد. خوش حالم که تجربه ی موفقی شد برام. درسای دیگه هم داریم که ممکنه ارائه ای

برچسب: نویسنده: آرتین پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 20:13

واقعا تمام ادمهایی که به سریال "پس از باران" علاقه دارن باید یه سر به اقا دکتری خانم دکتری چیزی بزنن. یه سریال که توش فردی به اسم شهربانو وجود داره و این ادم فوق العاده مظلومه بعد همه هم بهش ظلم میکنن بعد هیچ کی حرف اینو">اینو باور نمیکنه حتی عموش هم از پشت بهش خنجر میزنه و همه میخوان حال اینو بگیرنن خار و خفیفش کنن و ....اینجوری بگم بهتون که سراسر ناراحتی و حرص خوردن و غم و این چیزاست... هر از یه مدت هم بازپخش میکنن اینو:|

برچسب: نویسنده: آرتین پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 20:13

++یه جمله هست. خیلی قشنگه. میگه: در میانسالی متوجه میشویم سرمایه ای به جز "انس" هایمان داریم. خودمان را به کارهای خوب "انس" بدهیم.++گاهی اوقات به خودم میگم: بیا تا کسی حواسش نیست باهم زندگی کنیم. خیلی وقتا اینقدر عقاید اطرافیانم و متد زندگی کرنشون با من فرق داره که میترسم. میگم یعنی منم سنم بیشتر بشه اینجوری میشم؟!! عقایدم این مدلی میشه؟!! ++خیلی وقته هیچ کتابی (غیر درسی) نخوندم بگذریم از اینکه حجم عظیمی از کتابهای خونده و نخونده ی منو یه بنده خدایی یک و ماه و خوردی هست برده خونشون و قراره برگردونه. ++گاهی اوقات دیدن بعضی از ادمها و تفکر کردن راجع به رفتارشون درسهای بزرگی به ادم میده. ای خودم, ای مهسا.. اگر باگی داری و داره بهت ضربه میزنه بهتره برطرفش کنی. چون باگ ها از بین نمیرن مگه اینکه دیباگ بشن! خودت رو کنکاش کن. از خودت حساب پس بگیر. نزار یه عادت زشت باهات بیاد جلو..ببین بعضیا رو ... ببین طرف سنی ازش گذشته ولی چه اشتباه های ضایع و بدی مرتکب میشه... وقت رسیدن به این باگا جوونی بود نه الان که طرف نا نداره یه لقمه گاز بزنه چه برسه به حساب پس گرفتن از خودش. ادما از لحظه ای شزوع به بزرگ شدن میکنن که شروع به انالیز کردن خودشون میکنن.(همه ی اینا رو واقعا به خودم هستم. توی نوت گوشیم هم یاددداشت کردم دلم خواست اینجا هم بنویسم. یه بنده خدایی رو دیدم رفتارهاش جالب نیست. تلنگر هست برام

برچسب: نویسنده: آرتین پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 20:13

صفحه بندی